مایندموتورجادوگر شهر سدوم / مهدی سلیمی - مایندموتور
تماسآرشیوخانهجستجو
جادوگر شهر سدوم / مهدی سلیمی

در تاریخ Friday 18 January 2008

یادداشتى درباره ى دستگیرى امین قضایی

 

“مردى به زنى کتابخوان و با شعور عشق مى ورزد. مرد مى داند که زن مى داند. و زن نیز مى داند که مرد دیوانه وار او را دوست مى دارد. پس چگونه مرد مى تواند به زن ابراز علاقه کند ؟ مرد شیوه ى باربارا کارتلند را بکار مى یندد. مرد به زن مى گوید : همانطور که باربارا کارتلند مى گفت، تو را دیوانه وار دوست مى دارم. ” (امبرتو اکو)
در شیوه ى باربارا کارتلند، مرد براى بیان احساسات از شعور مخاطب اش استفاده مى کند. من نیز اینجا از شیوه ى باربارا کارتلند استفاده کرده و احساساتم را براى انسانهاى با شعور مى نویسم :
همانطور که امین قضایى مى گفت: “شعور در تناقض است. در اسارت کسانى که سرود آزادى مى خوانند. در سرودى که سکوت را بر سر جلادش فریاد مى کشد. ”
امین قضایى شکنجه گر را نماد شناسایى و رفقاى در بند را نماد شناخت مى داند. و خبر از شکست شناسایى در مقابل آگاهى مى دهد. اکنون با دستگیرى امین قضایى آگاهى تبدیل به نماد خود شده است. ماهیت “نماد آگاهى” بلوف زنى ست. شکنجه گر شعور کافى براى درک بلوفهاى این نماد آگاهى را ندارد. پس او را محکوم به دروغگویى مى کند. فاصله ى بلوف زنى و دروغ گفتن مثل فاصله ى اگاهى ست با شناسایى. دروغ همیشه براى خود یک معیار منطقى دارد که از طریق قیاس آن با معیار درستش قابل شناسایى ست. اما بلوف نمایشى ست که براى اولین بار پیش چشمانتان اجرا مى شود. چیزى ست شبیه ساحرى.

مده آ با دانش جادوگرى خود و با فرستادن هدیه عروسى به دختر شاه کرئون او را مى سوزاند. بلوف هدیه اى ست که از طرف آگاهى به شکنجه گر داده مى شود. و نماد شناسایى را به آتش مى کشد. نویسنده ى نوشتار سادیستى به ما یاد داده است که نوشتار به جز آزار دادن مخاطب به هیچ دردى نمى خورد. نوشتار قرار است بر بدن دیگرى خط بیاندازد. اینجا نوشتار جاى خود را با ریطوریقایى (ژست هاى بیانى) عوض مى کند. نوشتار از نگاه هاى سترون بدنهاى فعال مى سازد. بدن هاى فعال با خط زدن شان بر بدن همدیگر به ارگاسم جمعى مى رسند.
ماتریالیزه کردن نوشتار یعنى تبدیل آن به یک شى برنده. آلتى در مقابل شلاق شکنجه گر و حتى قوى تر از آن.
نویسنده ى نوشتار سادیستى در مقابل بازجویان بلوف مى زند. کدهاى زبانى او براى بازجویان غیر قابل شناسایى ست. زبان او زبان سخنورى نیست، زبان آوایى ست. زبانى کافکایى ست، شبیه جیرجیر سوسک. دلوز این زبان کافکایى را زبان اقلیت معرفى مى کند و ان را حاصل از اندیشه ى ایلیاتى مى داند. اندیشه اى که هیچگاه تن به رمزگذارى نخواهد داد. این اندیشه ماشین جنگى ایلیاتى تولید مى کند که بر علیه دولت مى ایستد.
اکنون زمان ان فرا رسیده است که بدنهاى فعال با هم یکى شوند و بر علیه تمامى رمزگذارى ها فریاد برآورند :

سفر به شهر سدوم
(آدمها : فیلسوف ـ راوى ـ کارگردان ـ پازولینى ـ حیوان ها (همسرایان ـ سوسیوپات ها )

فیلسوف : (در نقش راوى) چه فرقى دارد صداى جیر جیر سوسک با صداى یک کارمند دون ڀایه ى نهادهاى بوروکراتیک؟ چه فرقى دارد خرناسه ى یک حیوان با یک انسان آگاه تنها ؟ ( رو به همه ) باید یک سوسیوڀات باشى تا به اجتماعات اقلیتى ما بڀیوندى. اگر خواهان درک جنسیت هستى باید همجنس مکالمه ام باشى وگرنه این حرفهاى برفى من در گوشهایت یخ خواهد زد. (بلندتر) من دچار یک پارانویاى جمعى ام ! پارانویابه فاشیست اختصاص دارد. (کمى به فکر فرو مى رود) روانکاوان خوب فهمیدند (عصبانى) آیا من یک فاشیست ام؟ چه فرقى دارد پارانویاى هیتلر با پارانویاى نیچه؟ هیتلر بر سر آرامگاه نیچه سان مى رود. آیا این همزاد پندارى ست؟ (مشکوک است) یک فرد پارانویید “همزاد پندارى” نمى کند (مکث مى کند، دنبال واژه اى مناسب مى گردد) بلکه “یکى مى انگارد”. هیتلر فکر مى کرد که بر سر ارامگاه هیتلر رژه مى رود. چه اشتباهى ! براى فاشیست پارانویا یعنى تخاصم نسبت به هر دیگرى. من مى گویم براى نیچه پارانویا یعنى دعوت هر دیگرى. به خاطر همین است که روح یهودیان از اردوگاه هاى آدم سوزى به سمت قبر هیتلر مى شاشند ، و هیتلر بر سر ارامگاه نیچه پایکوبى مى کند. (ناراحت تر به نظر مى اید) بر سر قبر من چه کسى خواهد شاشید آیا ؟ دیگرى بازمانده ى من کدام است آیا؟ مقعد زاده که الت تناسلى ندارد، چون که جنسیت ندارد. پس با من چکار خواهد کرد آیا؟ من که همه ى دیگرى هایم را شاش بند کرده ام (عصبانى تر) نکند قبر مرا به خطر تمیزى اش با قبر مسیح اشتباه بگیرند. (رو به همه) حالا فهمیدید پارانویاى جمعى چیست؟ من دیگرى ندارم ولى گروهى دارم مملو از اعضاى سوسیوپات. آنها هم دیگرى ندارند و در عین حال در اغواگرى قدرتمندند. (با صداى بلند) آیا آنها یک فاشیست اند ؟
راوى : آنها یک فاشیست اند؟
همسرایان ، سوسیوپات ها : (همه با هم) نه ـ ـ ـ
کارگردان : چقدر صدایتان شبیه حیوانهاست ! چقدر ناهماهنگید ! چه خوب که نمایشنامه ى ما آوانگارد است. اگر اودیپ شهریار را بازى مى کردید که زئوس همه ى شما را به شاشیدن سر قبر راوى محکوم مى کرد !
حیوان ها : راوى مان را عشق است ! دیونوسوس را عشق است !
راوى : چقدر عشق تان باوقار است ! در آغوش ام بگیرید، از پشت با من در آمیزید ! بدنهایتان را به من گره بزنید. با من یکى شوید ! طورى که کسى نتواند بدن هایمان را از هم تشخیص دهد. دیگرا ن را به خود راه مدهید. اغوایشان کنید. به یاد داشته باشید که ما دچار پارانویاى جمعى هستیم. ما سوسیوپات هایى هستیم که در مقابل عذاب خدایان جادوگرى یاد گرفته ایم. ما اغوا کننده ترین زن از سرزمین کلخیس را با خود به همراه داریم. مده آ با ماست. کلاه هاى خنده دارترین همـجنس گرایان ایرلندى ان جلو دارد حرکت مى کند (راوى به جلو نگاه مى کند تا بدن ولادیمیر و استراگون را پیدا کند. نمى تواند تشخیص دهد. همگى در هم لولیده اند. کلاه ان دو روى سر جماعت سوسیوپات به چرخش در مى اید.) ( حالت هشدارگونه) ان دیوانه ى فرانسوى در جایى از بدن مان قرار گرفته است. مواظب بدن هایتان باشید که او مبتکر تئاتر شقاوت است. هر لحظه ممکن است یکى از شما را زخمى کند. (با صداى بلندتر) اگر نیچه صداى مرا مى شنود یا اگر کسى از او خبر دارد به او بگوید که لوسالومه در بدنهاى ماست. از سرایت کردن سیفلیس ات هراسى نداریم. فشارمان بده ! (رو به همه) همـجنسگرایان، از خشونتتان نکاهید ! به سمت شهر سدوم حرکت مى کنیم. اینجا همه اختگان اند. تنها راه رهایى براى ما مقعد ماست.
(صداهایى حیوانى و همهمه ى بدن ها بیشتر مى شود)
پازولینى : (فریاد مى زند) سکوت ! (نگران است)
راوى : (نگاه اش را به سمتى که حدس مى زند “کراپ” انجا باشد برمى گرداند) هى ، کراپ ! صداى نوار را کمتر کن .
(صداها کمتر مى شوند. همه به راوى گوش مى دهند)
راوى : راستى دوستان ! کسى از جادوگر واقعى مان “امین قضایى” خبر ندارد؟ راه هاى صعب العبور زیادى در پیش داریم. گذر از آنها بدون سحرهاى او برایمان مشکل خواهد بود.
(سکوت بدن ها)
فیلسوف : (دوباره تکرار مى کند) کسى خبر ندارد ؟
(صداى بدن ها هماهنگ تر مى شود ـ صدایى شبیه شیون زنانه از بدن بلند مى شود. صدا اوج مى گیرد )

پایان