مایندموتورمعنای تونس / بابک سلیمی زاده - مایندموتور
تماسآرشیوخانهجستجو
معنای تونس / بابک سلیمی زاده

در تاریخ Friday 28 January 2011

پس از اعلام «پایان تاریخ» و پایان هرگونه «سیاست انقلابی» جهانی که گی دبور در دهه شصت آن را «جامعه نمایش» نامید، بیش از هر وقت به سمت نظمی حرکت کرد که می توان آن را «امنیت» نامید. امنیتی که بیش از آنکه منظورش امنیت شغلی کارگران، امنیت زنان، یا کودکان باشد، منظورش امنیت گردش سرمایه و «ثبات» حاکم بر جوامعی ست که مکانیسم آنها در حقیقت مجموعه ای از بی ثباتی های بهنجارشده است. حتی در سطح خیزش ها و انقلابات نیز این ایده ی «امنیت» حاکم بود: انقلابات آرام یا مخملی، که قرار بود در آنها مردم کمترین میزان خشونت را بکار برند (مردمی که خود قربانیان خشونت اند)، به این دلیل که تغییر سیاسی امنیت کسی را بهم نزد. نتیجه این که دیدیم پس از این انقلابات آرام در خیلی از کشورها همان سیستم ها و همان سازمان های قدرت بر سر کار باقی ماندند منتها از نظام های «تمامیت خواه» به نظام هارِ سرمایه داری نئولیبرال بازار آزاد تبدیل شدند. مقصود اینکه تمام شواهد و قرائت حاکی از آن است که نام «جامعه امنیت» در خور جهانی ست که ما در دو سه دهه ی اخیر تجربه اش کردیم. جهانی که هر نوع مخاطره و شرط بندی از آن رخت بربسته و هر نوع رفتار فردی و اجتماعی بر حسب مدل ها و هنجارها صورت می گیرد. جامعه ی امنیت جامعه ی مدل ها و هنجارهاست. هنجارهایی که شیوه های بودن را تنظیم می کنند. حتی انقلابات جنسی سده ی گذشته، دست آخر به مدل ها و هنجارهایی تبدیل شد که تمایل جنسی را در قالب نوعی بازی زیباشناختی به سوی اروتیزه کردن جهان بدون هیچ شرط بندی و مخاطره ای پیش برد. بازی در جامعه امنیت، بازی با هویت ها، گزینه ها و کارکردهاست نه برای ایجاد آلترناتیوها بل برای کاربرد بهینه و «هدفمند» آنها. جهانی که نمود نمادین آن اتحاد پـورنـوگرافی و عرفان یا بهتر است بگوئیم «عرفانِ پـورنـوگرافیک» است. امروزه به هیچ وجه با سیطره ی همه جانبه ی آمریکا و «استعمار» بر جهان روبرو نیستیم، عرفان هندی، بودای شرق آسیا، و حسین پارتی لذت بخش اسلامی می روند که به نمونه های متعارفی از سرمایه داری تبدیل شوند. هیچ کدام هم از یکدیگر «دموکراتیک تر» نیستند و جملگی طبق فرمولی متشکل از لذت ـ عرفان ـ و پـورنـوگرافی که با ایده ی امنیت پیوند خورده است کار می کنند.

اما چند روز است که پرسشی بر سر زبان ها افتاده: «در تونس چه می گذرد؟» اتفاقاتی عجیب که گویا خاطراتی دور را برای مردمان جهان تداعی می کند و به همین دلیل در روزهای اول از دیدن آن حیرت زده گشتند. اما باید ببینیم در خود این پرسش (در تونس چه می گذرد؟) چه چیزی نهفته است. این که این پرسش برای ما و مردم آن کشور تا همین چندی پیش مطرح نبود و اوضاع به روال عادی می گذشت، نشان می دهد که خود این پرسش معلول یک انقطاع است. انقطاعی که نشان می دهد آنچه در ذات زمان حاضر است همواره همان «زمان حال» یا «اکنون» است. به وسیله ی این پرسش، ما درمی یابیم که امر گذشته دیگر جزئی از زمان حال نیست. آن رژیمی که طی چند دهه ی گذشته با حمایت نسبی دولت های لیبرال غربی سعی در متعارف کردن سرمایه داری آن کشور داشت، و آن شرایط و مناسبات گذشته دیگر متعلق به زمان حال نیست. حتی آینده نیز هنوز متعلق به زمان حال نیست (معلوم نیست چه می شود). امر آینده هنوز در زمان حال غایب است و گذشته نیز دیگر حضور ندارد. اینکه می گوئیم «اکنون در تونس چه می گذرد؟»، این «اکنون»، یعنی «جامعه ی امنیت» اندکی به لرزه درآمده است. شیوه های بودن دگرگون شده است. جامعه ی امنیت می گوید که همه باید سر جای خود باشند، امروز هیچ کس سر جای خود نیست، همه در خیابان اند. به همین زودی و طی همین هفته، دامنه ی ناآرامی ها به مصر و یمن کشیده شده و دور از ذهن نیست که در آینده ی منطقه مسیری دیگر (شاید اینبار به نفع مردم) را رقم بزند.

اما اگر صرفا به همین انقطاع سنتی میان گذشته/حال/آینده قانع باشیم، از تفکر اساسی بر آنچه اکنون می گذرد غافل خواهیم ماند. ما در اینجا به هیچ وجه یک توالی زمانی را منظور نداریم که «حال» در میانه ی آن قرار گرفته باشد. «اکنون» تنها زمانی می تواند موضوع تفکر گردد که درون یک «وضوح» و یک «فضای روشن» قرار گیرد. فضای روشنی که گذشته و آینده را به زمان حال می آورد. این فضای روشن به معنای روشن بودن آخر و عاقبت کار و آینده ای که از پس آن می آید نیست، بل یک «مکان باز» است که پرسش از «ما» را ممکن می گرداند. این اکنون که بدور از هیچ گونه عاقبت اندیشی ست، امکان نوعی مخاطره و شرط بندی را (که بدور از هر هنجار و مدلی ست) فراهم آورده است. این «ما» است که امکان چنین مخاطره ای را می سنجد. این «ما» به هیچ وجه به معنای نوعی «با هم بودن» لیبرالی و «اتحاد همه با همه» نیست. اتفاقاً طرح یک «ما» نشان می دهد که «همه» خود دچار یک خلاء یا یک حفره است. در واقع آن کسی خود را همچون «ما» نمایان می کند که هرگز در «همه» به شمار نیامده است و سهم کسانی ست که هیچ سهمی ندارند. «ما» نشان می دهد که یک «بی همگی» در «همه» وجود دارد. این بی همگی آن چیزی ست که همواره نادیده گرفته شده است و صدایش همچون اجرای سیاست به شمار نیامده است.

در سطح رسانه های شرق و غرب نیز این جنبش نادیده گرفته می شود و نه تنها مورد «حمایت» قرار نمی گیرد، بلکه مناسبات نیروهایش بعضاً تحریف هم می شود. نه گوگل و فیس بوک برای آن طرح های رسانه ای تدارک می بیند، نه توئیتر فرمهای تازه ای برای تبلیغ آن و ارائه ی «حقیقت» آن طراحی می کند! این یکی از تفاوت های عمده ی آن با جنبشی ست که پس از انتخابات در ایران اتفاق افتاد. خیزش توده های زحمتکش تونس، برخلاف جنبش سبز نمی تواند توسط احزاب و رسانه های لیبرال پروغرب داخل و خارج نمایندگی شود و مورد حمایت قرار گیرد. به این دلیل ساده که دولت مخلوعی که طی سالها بر آن کشور حاکم بوده خود نماینده ی سرمایه داری نئولیبرال غربی در آن کشور است. جنبش تونس، بر اساس تز «فشار از پائین، چانه زنی از بالا» پیش نمی رود و اگر قبول داشته باشیم که فضایی که مردم را در تهران به خیابان کشاند محصول نزاع دو جناح «حاکم» بر سر دو راه حل و سلیقه ی متضاد برای پیشبرد و متعارف سازی سرمایه داری در ایران بود، خیزش گرسنگانِ تونس نه سرمایه داری لیبرال نوع غربی را مدل مطلوب خود اعلام کرده است و نه سرمایه داری نوع شرقی را. اتفاقاً فقر و گرسنگی مردمی که برخاسته اند محصول سیاست های نئولیبرال پساجنگ سردی است که با حمایت غرب در تونس اجرا شد. بدین معنا این از نخستین جنبش هایی است که چه در فرم و آرایش نیروها و چه در محتوا با انقلاباتِ مخملی دهه های اخیر تفاوت دارد. انقلابات مخملی همپای امنیت جهانی پیش می رفتند. این انقلاب امنیت منطقه و جهان را بر همه زده و همه را غافل گیر کرده است. مسئله ی این خیزش چنان که در شعارها دیده می شود مستقیماً بر سر معیشت، نان، و آزادی ست و علیه فقری ست که آرایش نیروهای پساجنگ سردی در آن منطقه حاکم کرده است. بنابراین هر نوع مقایسه ی جنبش تونس با جنبش سال گذشته ی مردم ایران، اشتباهی در تحلیل خواهد بود. چون اساساً جنبش تونس نه تضادی میان دو نوع پیشبرد سرمایه داری، بل تضادی در دل سرمایه داری را نشان می دهد و افت و خیزهای بحران سرمایه داری نیز بیش از همیشه این سخن مارکس را آشکار کرده است که سرمایه داری طبقه ای از جامعه ی مدنی را بوجود می آورد که طبقه ای از جامعه ی مدنی نیست و همچون مازاد آن در حاشیه های جامعه سرگردان است. این جنبشِ همین به حاشیه کشیده شدگان و به هیچ گرفته شدگان است. نبرد گرسنگان و فقرا با طبقه ی حاکم، در اینجا صرفاً معنایی اقتصادی ندارد. در یونان باستان فقیر به عنوان کسی تعریف میشد که «هیچ» است. کسی که مقدّر شده تا حکومت شود و تحت مدیریت باشد. کسی که فغان و فریادش نه «مباحثه» سیاسی و کلان، بل نمودِ درد و لذت یا نوعی «همهمه» محسوب می شود. و خیزش مردم تونس خیزش همین «هیچ» است. و این نبرد بدین ترتیب عرصه ی نمادین اجتماع را تعریفی دوباره می کند. در این میان، «فقرا»، «زحمتکشان» یا «گرسنگان» در حوادث تونس، علاوه بر اینکه نامی برای یک طبقه است نام گشوده ی به شمارنیامدگان و بی همگان نیز هست. آنهایی که مقدر است که حکومت شوند، حالا برخاسته اند تا حکومت نشوند.

ارائه ی راهکار برای پیروزی این خیزش، یا حتی فهرست کردن درسی که برای آینده ی ما در ایران دارد، هنوز نه تنها زود است بلکه بیش از حد انتزاعی خواهد نمود. تنها چیزی که می توان بر آن تاکید کرد همان چیزی ست که «مکان باز» نامیدیم. مکان بازی که در وضوح و روشنی «اکنون» واقع می شود و اندیشیدن به «اکنون» را امکان پذیر می سازد. اکنون عبارت از وضعیتی ست که اعلام می کند تمامیت وضع موجود دارای حفره ای ست که مکانی باز برای بازآرایی تفکر و بازآرایی کلمات و چیزها بوجود می آورد. این مکان باز همان چیزی ست که مانع از آن می شود که «امنیت» خودش را به تمامیت وضع موجود تبدیل کند.

همانطور که فوکو در مورد «روشنگری چیست» کانت گفته بود، مسئله این نیست که چه چیزی در موقعیت کنونی می تواند گرفتن این یا آن موضع فلسفی را ایجاب کند. بل پرسش این است: چیست آنچه در زمان حال برای یک اندیشه ی فلسفی معنادار است؟ بخصوص اینکه آن کسی که به عنوان نویسنده، اندیشمند، یا فیلسوف در مورد این زمان حال سخن می گوید خود نیز جزئی از این روند است و در اکنونیتِ آن به سر می برد. بنابراین مسئله ی من این نیست که کدام گرایشِ موجود در این خیزش یا انقلاب را باید پی گرفت و چه مدلی را در آن به کرسی نشاند. مسئله ی من این است که با آن چگونه باید روبرو شد. و خود این خواست تحول رادیکال و شور انقلابی برای تفکر چه معنایی دارد؟

به نظر می رسد که این «مکان باز» تونس و منطقه، مکان بازی را برای اندیشیدن به «سوژه» و حقانیت اندیشیدن به عاملیت آن بوجود خواهد آورد. طرح مفاهیمی نظیر «با هم بودن» یا «دور هم جمع شدن» در یک اجتماع یا یک کنش، هرگز به اندیشیدن به سوژگانی شدنِ سیاسی که همواره با عاملیت گره خورده است کمکی نمی کند. ما باید به جای طرح یک سوبژکتیویته ی جمعی بر اساس کمیت، آن را به لحاظ کیفی بازتعریف کنیم. سوژه در انقطاع این با هم بودن، حس مشترک، و در شکاف میان «همه» شکل می گیرد. سوژه یک «بی همگی» را به اجرا درمی آورد.

گرچه پس از نقدهایی که فلسفه قرن بیستم بر متافیزیک سوژه وارد کرد، نمی توان به سوژه به مثابه جوهر هویت مند و این همان با خودی که در جریان دگرگونی ها ثابت و همان باقی می ماند قائل بود، و از سوی دیگر آن را همبسته با ابژه ای دانست که همچون متعلق تامل او عمل می کند، با اینحال مسئله ی سوژه وقتی دوباره سربرمی آورد که می خواهیم در دل شرایط حاضر به این پرسش پاسخ دهیم که چگونه از دل «اکنون» امری نو برساخته می شود. به عنوان مثال ما با شورش زحمتکشان تونس روبروئیم. خیزش کسانی که خود را به نامی گشوده برای آنان که به شمار نیامده اند تبدیل کرده اند. پرسش ما در برابر تحولات تونس این نخواهد بود که این خیزش یا این کنش های خودآئین چگونه شروع شدند، بل پرسش این است که سوژه چگونه از دل این خیزش های خودآئین و نبرد موقعیت ها «برساخته می شود». با این برداشت، ما بر یک استعلای درون ماندگار تاکید کرده ایم که در دل موقعیت ها بوجود می آید نه اینکه پیش فرض وجود آنها باشد. بنابراین در پاسخ به سوالی که در پاراگراف قبل مطرح کردیم ـ یعنی این سوال که «این تحول رادیکال و شور انقلابی برای تفکر چه معنایی دارد؟» ـ باید گفت «امنیت» خود را مواجه با مکان بازی خواهد یافت که شکافی در این امنیت را رویت پذیر خواهد کرد. مکان بازی که طرح دوباره ی سوژه ی جمعی را امکان پذیر می سازد. در زمانه ی مدل ها و هنجارها، که کاربردهای بهینه و هدفمندِ میل، لذت، و غیره را تنظیم می کنند، این سوژه می تواند بر شرط بندی بدون هیچ هنجار و مدلی تاکید کند و مخاطره ای برای واژگونی جامعه ی امنیت را قابل تصور نماید.

امروزه ما در حالی زنده ایم و زندگی را می گذرانیم که سنگینیِ بی وزن جامعه ی مصرفی سرمایه داری متاخر که خود را نه فقط در شکل مصرف کالا، که در شکل مصرف مفاهیم و کنش ها نیز نشان می دهد را بر دوش مان حس می کنیم. مفاهیم و کنش ها نیز دارای اتیکت و تاریخ تولید و انقضای زودرس اند. تعرض بر ما و نحوه ی زیست ما، ساعت خواب و بیداری و ساعت فکر کردن و فکر نکردن ما، تعرض به نحوه ی بودن و حتی نحوه ی نبودن ما، تنها تحفه ای زاده ی شرق یا جهان سوم نیست که گویا هنوز «آداب دموکراسی» را خوب نیاموخته و نیاز به «کار فرهنگی» دارد. این نظمِ امنیت «نظامِ دموکراسی» ست که نامی درخور سرمایه داری متاخر است. تونس نمونه ی کشور جهان سومی ست که زیر چتر شعارها و آرمان های همین نظام پیش رفت و اکنون بی همگانی را تولید کرده است که فاش کننده ی ناکارآمدی این سیستم اند. در حالی که تحولات تونس را بی هیچ توهمی دنبال می کنیم، به خطر افتادن «امنیت منطقه» را به فال نیک می گیریم و به لزوم طرح مسئله ی عاملیت سوژه خواهیم اندیشید. شاید دوران نوینی از اندیشیدن به عاملیت سوژه و حقانیت آن در کشورهای جهان سوم آغاز گشته است. باید دید. و باید دانست که جوبارِ تفکر راه خود را از میان همان سنگلاخ هایی می یابد که کسی انتظارش را ندارد. سوژه کمیاب است و سیاست به ندرت اتفاق می افتد.