مایندموتورمکان پریشی، سیاستِ کافکا / بابک سلیمی زاده - مایندموتور
تماسآرشیوخانهجستجو
مکان پریشی، سیاستِ کافکا / بابک سلیمی زاده

در تاریخ Friday 26 February 2010

سیاست و ادبیات (حلقه فکری)

منظور از «سیاستِ کافکا» تاویل های سیاسی ای که متن کافکا ممکن است دربرداشته باشد نیست. همچنین منظور تعهّد سیاسی کافکا که در متن او متجلی شده باشد هم نیست. پرسش ما این است که کافکا چگونه سیاست را به مثابه ادبیات اجرا می کند.

در آثار افلاطون تطابق خاصی هست میان نگاه به سیاست به مثابه نوع خاصی از کنش در امر مشترک (سخن زنده) و نوشتار به مثابه نوع خاصی از سخن (سخن خاموش). او در «مرد سیاسی» عنوان می کند که مرد سیاسی هر اندازه ای را بنابر آن مقیاس حقیقی می سنجد. این مقیاس حقیقی که هرچیز در تطابق با آن سنجیده می شود در نوشتار وجود ندارد چراکه نوشتار مبتنی بر غیاب نویسنده است حال آنکه در گفتار گوینده و شنونده حضور دارند و گفتگو بر پایه ی حضور آن مقیاس حقیقی صورت می گیرد. به همین دلیل است که افلاطون نوشتار و ادبیات را در «فایدروس» تخطئه می کند:

«نوشتن معایب نقاشی را هم دارد. نقاشی نقش آدمی را چنانکه گویی زنده است و سخن می تواند گفت، در برابر ما می گذارد. ولی اگر سوالی از آن کنیم خاموش می ماند. نوشته نیز اگر نیک بنگری همچنان است زیرا در نظر نخستین، گمان می بریم که با ما سخن می گوید و چیزی می فهمد. ولی اگر درباره آنچه می گوید سوالی کنیم، همان سخن پیشین را تکرار می کند. ازین گذشته، سخن وقتی که نوشته شد به همه جا راه می یابد و هم به دست کسانی می افتد که آن را می فهمند و هم کسانی که نمی فهمند و با موضوعش سر و کاری ندارند . . .»[۱]

پیام گوینده (یا همان سیاست مردِ سخنران) به جای خاصی می رسد و مقصد مشخصی دارد، حال آنکه نوشتار ممکن است «به دست هر کسی برسد»، حتی کسانی که مقدّر نباشد آن را بخوانند. در تخطئه ی «وانموده ی نقاشی» نیز همین امر صادق است: نقاشی شخص را همچون مجسمه ای تصویر می کند که در برابر هر پرسشی خاموش و بی حرکت است. بدین معنا آیا در جداکردن نظریه و عمل نیز نوعی افلاطون گرایی حاکم نیست؟ نظریه به مثابه ی نوشتاری خاموش که توانایی «تغییر جهان» را ندارد و صرفاً به تفسیر آن می پردازد، و عمل به مثابه ی کنشی زنده که می تواند حقیقت را جاری کند و موجب تغییر جهان گردد. من به این فرضیات معتقد نیستم. چراکه به نظرم نوشتار می تواند سیاستی یکسر دیگر را پیش بکشد؛ نوشتار واجد نوعِ خاصی از اجرا کردنِ سیاست است: سرایتِ کلمات به جایی که نباید حضور داشته باشند. این خود به معنای نوعی مکان پریشی  است که نوشتار می تواند «به هر جایی راه یابد» و «به دست هر کسی» برسد، حتی کسانی که بنابر توزیع مکانیِ موجود مقدّر نباشد که این نوشتار/نظریه/متن را بخوانند و به آن اندیشه کنند.

سخن گفتن از سیاستِ کافکا، یعنی سخن گفتن از مسّاحی که به کار مسّاحی فراخوانده نشده(قصر)، مسّاحی که در دالان های «زبانِ دیگری» قدم می زند. شناگری که شنا نمی داند، شناگرِ کافکا که به زبانی مشابه زبان دیگران صحبت می کند ولی حتی یک کلمه از آن چیزی که آنها می گویند را درک نمی کند. و بطور کلی این به معنای سخن گفتن از «نوشتنِ کافکا» هم هست. نوشتنِ کسی که به زبانی می نویسد که با آن بیگانه است. کسی که با نسبت های نیروها و مناسبات قدرتِ آن زبان بیگانه است. همچون یوزف کا. که از قدرت قصر و نحوه ی اِعمال آن بی اطلاع است. و آیا این همان مانیفستِ خرده سیاستِ کافکا نیست : سیاست شایسته ی کسانی ست که هیچ صلاحیتی برای «اِعمال قدرت» ندارند و مقدّر نشده که «سیاست بورزند».

در نظام افلاطونی ما با تعریفی از «مکان» روبروئیم که نه تنها در حیطه ی نوشتار، که در حیطه ی سیاستِ جامعه نیز عمل می کند: هر کس باید در مکانی که بر او مقدّر شده حضور یابد. کارگران باید صبح ها بر سر کار باشند و شبها در تختخواب. آنها باید در طول هفته کار کنند و روزهای تعطیل جلوی تلویزیون حضور به هم رسانند. مکان-کارخانه و مکان-خانه شیوه ی خاصی از هویت یابی هستند. طبق این تعریف، کارگران باید به زبانِ کارگران سخن بگویند (به زبان «زور بازو» (هنر ایدئولوژیک شوروی) یا «دستهای پینه بسته»!). بدین معنا شاید بتوان گفت «انقلاب کارگران» پیش از هر چیز یک مکان پریشی و یک هویت زدایی ست : کارگرانی که دیگر نمی خواهند «کارگر» باشند و به «زبان کارگران» سخن بگویند. کارگرانی که بیش از هر چیز بر علیه هویتِ خود شوریده اند. نوشتار هم نزد افلاطون به دلیل همین پتانسیل انقلابی اش تخطئه می شود که ممکن است به مکانی به جز مکان مقدّر خویش سرایت کند و به دست «هر کسی» برسد. همین «سرایت پذیری» مبنای تعریف ما از سیاستِ نوشتار است. سیاستِ نوشتار حاویِ یک دال که به مدلولی خاص ارجاع دهد نیست، بل حاوی ویروسی ست که ممکن است هر مکانی را آلوده کند.

قصر تشکیل شده از سلسه ای از مکان ها : راهروها، دالان ها، اتاق ها، و الخ. یک توزیعِ مکانی که ارتباط مکان های آن با هم مبتنی بر یک تمامیت دهی نیست، فضایی متسلسل بدون مرکزیت دهی. تمام این مکان ها به نوک برافراشته ی باروی قصر منتهی می شوند. اما نه به مثابه رسیدن به یک وحدت متعالی، بلکه نوک برافراشته ی قصر نیز قطعه ای ست در کنار دیگر قطعات که در مفصل بندی قصر کارکرد خودش را دارد. حرکت یوزف کا. بسوی قصر اینگونه توصیف می شود: «پس به راه خود ادامه داد، ولی راه طولانی بود. چون خیابان، خیابان اصلی دهکده، به کوه قصر منتهی نمیشد، فقط به آن نزدیک میشد. ولی بعد انگار به عمد به سویی دیگر می پیچید، و اگر هم از قصر فاصله نمیگرفت، دستکم به آن نزدیک تر هم نمیشد.»[۲] پیوستگیِ اجزای مکان نه تشکیل دهنده ی یک مکان کلی و وحدت یافته، که عبارت از یک سرهم بندی از مکان هاست. مکانی که خود دربردارنده ی کوره راه ها، بی راهه ها، انحرافات، و عدم اتصالات است. همین چندگانگیِ مکان هاست که موجب می شود بر خلاف آنچه در تفسیرهای متافیزیکی و سیاسی-متافیزیکی از این رمان معمولاً به دست داده می شود، ما با توزیع قدرتی روبرو باشیم که در خرده مکان ها رخ می دهد، نه این که همچون یک نظام سلسله مراتبی، ما صرفاً با قدرت مطلقه ی کْلام روبرو باشیم که یوزف کا. در پی آن باشد. اینجاست که تحلیل متافیزیسین های سیاسی با نوعی روانکاوی پیوند می خورد که باید از آن اجتناب کرد: اینکه کا. در پی رسیدن به کْلام یا دست یافتن به قدرت اوست و کْلام هم همان پدر است و آنچه کافکا در انتهای رمان در پی آن است رسیدن یا نرسیدن کا. به کْلام/پدر است. اما ناتمامیِ رمان کافکا این رویکرد تفسیری/روانکاوانه را ناکام می گذارد. این ناتمامی نه یک ناکامی در «پایان دادن به رمان» یا «رسیدن به پدر»، بلکه حکایت از شدنی دارد که ادبیات را همواره در میان فرایند فرم یافتن قرار می دهد، بدون اینکه فرمی نهایی را به زشندگی و تجربه تحمیل کند. ادبیات همواره در حال هویت زدایی و مکان پریشیِ محسوسات است.

در نتیجه وقتی که ما با سرهم بندی مکان ها و با قصر به مثابه یک ماشین روبروئیم خودمختاری نسبیِ قدرتِ کارکنانی که قصر را اداره می کنند نیز ضروری ست: منشی ها، دهدار، پیکی که قرار است پیام کا. را به کْلام برساند، و الخ. «جناب مُموس [منشی]  به مکاتبات ضروری کْلام در دهکده رسیدگی می کنند و تمام درخواست های اهالی از کْلام در وهله ی اول به او می رسد.» « و شما جناب منشی، شما تعیین می کنید که حرف های من در اینجا مجاز است به گوش کْلام برسد یا نه؟» مُموس گفت «بله! . . . وگرنه منشی گری من به چه دردی می خورد؟» کا. گفت «خانم مهماندار دیدید؟ چیزی که من نیاز دارم، اول راهی به سوی جناب منشی ست و نه کْلام.» از سوی دیگر، رسیدن یا نرسیدنِ پیام کا. به کْلام از طرف پیک (بارناباس) و حتی صحت و ثقم این پیام در گرو قدرت حافظه، شرایط روحی، دماغی، عصبی، خانوادگی، و زیستیِ پیک است.

خرده سیاستِ متنِ کافکا نه تنها تعریفی نو از ادبیات، بل تعریفی یکسر دیگر از سیاست را پیش می کشد که باید بدان پرداخت. مسّاح از آنجا که از توزیع مکانی قصر که موجب به حرکت در آمدن بدن ها و تنظیم فعالیت های آنها می شود بیرون است، هیچ جایگاهی هم در قدرت قصر ندارد. بدین معنا اگر قصر عبارت باشد از یک توزیع مکانیِ خاص، روش هایی برای توزیع افراد، مکان یابیِ آنها، و دادن جایی ثابت به آنها (آنچنان که فوکو چنین توزیعی را شرح می دهد)، سیاستِ کافکا عبارت خواهد بود از یک «مکان پریشی»، تلاش برای نه رسیدن به یک حقیقت/ کْلام یا یک معنا/قصر، که برای یافتن راهی به بیرون (یا به درون)، این کار باپرسه زنیِ مسّاح و حضور در مکان های مختلف و مساحیِ زبان دیگری انجام می شود.

سیاست متن از آنچه «متن سیاسی» اش می نامیم قلمروزدایی می کند: متن سیاسی صحبت از اقناع همگان حول یک زبان مادری دارد. سیاستِ خطیبانی که سیاست را محل نبرد منافع و اراده ها می دانند. نفس جدایی برقرار کردن میان یک نوشتار ادبی و یک نوشتار سیاسی (همچون بیانیه) بر مبنای این پرسش انجام می شود که این نوشتار «چه می گوید؟» یا چه فرمی را بر تجربه تحمیل می کند؛ حال نوشتار سیاسی قرار است همگان را حول منافع و اراده ای خاص اقناع کند و مردمان را ترغیب به انجام کاری یا اجماع بر سر مفهومی کند، همچون کشیش یا معلمی که برای مردمان یا شاگردان خود سخن می گوید، یا همچون ژنرالی که گروهان خود را خطاب قرار می دهد، نفس این تلقی از نوشتار که در جهت رسیدن به اجماع یا اقناع مردمان گام برمی دارد، بر پایه ی آن برداشت افلاطونی ست که برای هر سخن مکان خاصی در نظر می گیرد و نوشتار «خاموش» را ازینرو تخطئه می کند که ممکن است در هر مکانی حضور یابد یا به دست هر کسی برسد. نوشتاری بی اعتنا نسبت به اینکه به دست چه کسی می رسد. حال آنکه بیانیه ی سیاسی واجد چنین هوشیاری ای است و مکان خود را از پیش تعیین کرده است. چنین دوگانگی ای چگونه قابل حل است؟ به نظرم توجه به این که ادبیات چگونه سیاست را اجرا می کند، مستلزم بازنگریِ ما در تعریف خود «سیاست» هم هست. سیاست را نباید به «فعالیت سیاسی»، «نبرد منافع و اراده ها»، و چیزهایی از این قبیل فروکاست. رانسیر در این مورد می نویسد «اختلاف  سیاسی مباحثه ای میان مردمان ناطق که منافع و ارزش هایشان در یک مواجهه قرار گیرد نیست. بل ستیزه ای است بر سر این که چه کسی سخن می گوید و چه کسی سخن نمی گوید، چه چیز باید به عنوان صدای درد شنیده شود و چه چیز به عنوان مباحثهای بر سر عدالت. و این در عین حال معنای “نبرد طبقاتی” هم هست: نه ستیزه  میان گروه هایی که منافع اقتصادی متضادی دارند، بل ستیز بر سر این که “منفعت” چیست.»[۳]

متن سیاسی به زبانی سخن می گوید که توانایی اقناع همگان و اجماع بر سر همین مسئله ی زبان را داشته باشد. حال آنکه سیاستِ متن پیش از هر چیز بر این نکته صحه می گذارد که هیچ زبان کلی ای وجود ندارد. بل گویش های محلی، آواهای جمعی، و زبانی هایی مختص به یک جمع وجود دارد. «زبان بر گرد یک کلیسا، یک اسقف، یک سرمایه تثبیت می شود.»[۴] هیچ زبان مادری ای درکار نیست که بدان ارجاع دهیم. کافکا نمونه ی بارز همین مسئله است. کار کافکا پراکنده کردن ویروس در و از طریق خود زبان است. بدین معنا که نه صرفاً به تخریب زبان مادری، بل به ابداع زبان در دل زبان دست می زند. دلوز با اشاره به کافکا میگفت که در یک ادبیات کوچک، یعنی یک ادبیات اقلیت، هیچ تاریخ شخصی ای وجود ندارد که در عین حال عمومی، سیاسی، و همگانی نباشد. ادبیات به تمامی «کرد و کار مردم» است و قرار است در و از طریق زبان چیزی به نام «مردم» را رویت پذیر کند و نه افراد خاص را. این که چطور می توان زبانی برای یک دسته یا آوایی برای یک جمع ابداع کرد. ازینرو سیاستِ متن نوعی قلمروزدایی از حوزه ی سیاست نیز هست. اگر سیاست عبارت از رویت پذیر شدنِ مردم در عرصه ی امر مشترک و همگانی است، سیاستِ کافکا به مردمی زبان می بخشد که گم شده اند. سیاست متن با بر هم زدن توزیع مکانیِ مسلط، دست به یک «مکان پریشی» می زند.

از سوی دیگر، سیاستِ کافکا نه از نوع گفتگوی سلایق و علایق مختلف بر سر یک موضوع است، و نه از نوع بازنمایی نبرد ایدئولوژیک میان منافع اقتصادی یا سیاسی متضاد در قالب ادبیات، سیاستِ او سیاستِ بدنهایی ست که تحت نیروهایی قرار دارند. کافکا باید این نیروها را رویت پذیر سازد. همچون مسّاحی که با نشان سنج هایش به محاسبه ی واحدهای چگالی مکان ها و جایگاه ها می پردازد. مسّاحی که نموداری از نیروها تنظیم می کند. رویت پذیرکردنِ نیروهای قانون، نیروهای حیوان شدن، نیروهای کج ریخت کننده ی سوسک-شدن که نه در حال تکاپو و مبارزه، که در حالت خوابیده و درازکش بر شخص اِعمال می شوند (همچون مورد گرگور سامسا). این به هیچ وجه اشاره ای بر چیزهایی از قبیل مسخ و «ازخودبیگانگی انسان معاصر» نیست، هیچ مشقت و شکنجه ی از خودبیگانه سازی بر بدن گرگور سامسا هموار نشده، بلکه این طبیعی ترین حالات بدن اوست که به موجب نیروی ساده ای که بر آن اِعمال شده، سازمانی دوباره بافته است. یک کج ریختی که توزیع اندامیِ بدن که سازنده ی ارگانیسمِ آن، و توزیع مکانیِ آن که سازنده ی هویت است را برهم زده و به آن سازمانی دوباره می بخشد. سیاستی نه مبتنی بر مکان یابی/هویت یابی، بل مبتنی بر مکان پریشی/هویت زدایی. نوشتارِ ویروسی با سرایت پذیریِ خود ازینرو سیاسی نیست که حامل محتوایی سیاسی ست، بل سیاست را به مثابه یک مکان پریشی «اجرا می کند.»

پانوشت

[۱] – افلاطون، دوره آثار، ترجمه محمد حسن لطفی، انتشارات خارزمی، جلد سوم، ص ۱۲۷۰

[۲] – نقل قولهایی که از رمان قصر می آید از ترجمه ی علی اصغر حداد، نشر ماهی انتخاب شده است.

[۳] – Jacques Rancière, The thinking of dissensus: politics and aesthetics

[4] – Gilles Deleuze & Felix Guattari, A thousand Plateaus, p. 8