تماسآرشیوخانهجستجو

بایگانی

بایگانی برای November, 2021

صُفوف / محمد مهدی نجفی

    رژه   پیشاپیشِ دسته‌ی ما، دو شیپورزن با جامه‌ای آراسته، در شیپورهای بزرگشان می‌دمیدند. یک طبال در میانشان، یک قدم عقب‌تر، در هیبت مردی بلندقامت با ریش‌هایی انبوه و نامرتب، طبل می‌نواخت. شیهه‌ی شیپور پاها را بالا می‌کشید، و غرش طبل بر زمینشان می‌کوفت‌. ما از میان گردوغبار همچون ارواحی اتوکشیده، آدم‌آهنی‌وار پیش […]

جنگجوی فناناپذیر / محمد مهدی نجفی

  نه رفتن از این در مقدّر است، نه ماندن و پا پس کشیدن از آنچه چشم به‌راهم دارد. مانده‌ام، نه! درمانده‌ام. ناگزیرم به رفتن. اما چه رفتنی؟ مگر نه اینکه رفتن از این‌جا برگشتنی است دلهره‌آور به‌درون آنچه دیرزمانی است بی‌هیچ چشم‌داشتی پشت این در گذاشته‌ام. رفتن از این‌جا به‌عقب چرخاندن کله است. چشم‌دوختن […]

هرگز / شعری از محمد مهدی نجفی

( شعر )

   نه! هرگز! کسی رمیده نبوده است در این امواج درهم‌تنیده‌ی طوفانی نه! هرگز! در این تنگنای حنجره مرغی نریده است آواز خواهم خواند آوازم را خواهم خواباند با لالایی لایِ در در مترویی که در ایستگاه بعد از دهانم پیاده خواهد شد به گمانش دهانم دروازه‌ای است رو به دری باز خمیازه‌ای است رو […]

طوارقات / داستانی از محمد مهدی نجفی

  بر بالای پله‌ها که می‌ایستم، تصویر خودم را پایین پله‌ها می‌بینم؛ در حالی‌که شقیقه‌ام در برخورد با نبش پله‌ی آخر، از هم شکافته و در خون غرق شده‌ام. در خیابان اتومبیلی نیست که زیرم نگیرد. حتا در توالت ماری کمین کرده است. منتظر است روی سنگ بنشینم تا بیرون بجهد و آلتم را در […]

آبراهه / داستانی از محمد مهدی نجفی

  چهار زن با کتف‌هایی بالدار و دستانی از جنس عاج فیل، نشسته بودند بر گرد آبنمایی بلورین. دو به دو روبه‌روی هم، با گردن‌هایی دراز و کله‌هایی پیش‌آمده، گویی پیش‌ِ رویِ آن‌ها شمعی است که هر چهارتن بر آن می‌دمند تا خاموش شود. با اندک فاصله‌ای از آن‌ها چند مرد جوان در میان آبراهه‌ای […]

ناگهان از درِ پشتی آمد / داستانی از محمد مهدی نجفی

  ساختمانی را در نظر بگیرید که راهرویی در سرتاسر آن همچون شریان‌های اصلی و فرعی بدن امتداد یافته است. در طول راهرو درهایی کوتاه رو به اتاق‌هایی باز می‌شوند که پنجره‌هایش بلااستثنا مسدود شده‌اند. در یکی از اتاق‌ها مجسمه‌ای است از سنگ مرمرِ نتراشیده، زمخت و بی‌ظرافت، بیانگر کج‌سلیقه‌گی هنرمندش. مجسمه، مردی است دراز […]

اتوبوس و مسافرش / داستانی از محمد مهدی نجفی

  امروز، کاملن تصادفی و در پی یک استراق سمع اتفاقی، دریافتم کله‌ام یک سوراخ اضافه دارد. این سوراخ با فاصله‌ی کمی از گوش راست، پشت کله‌ام واقع شده است. ابتدا احتمال دادم شاید نوک دسته‌ی عینک موجب این سوراخ شده باشد. اما سوراخ مقداری پایین‌تر از انتهای دسته‌ی عینک قرار داشت و نمی‌شد نقش […]

استادیوم / محمد مهدی نجفی

  تصور کن بیرون آمده‌ای از اداره‌ای که در آن کار می‌کنی و در مسیر خانه‌ات، در همان خیابان همیشگی قدم می‌زنی! یکی با نقاب زیتونی به تو نزدیک می‌شود. گمان می‌کنی او را می‌شناسی یا لااقل پیش از این جایی دیده‌ای. به این فکر می‌کنی که او را قبلن کجا دیده‌ای و او در […]