تماسآرشیوخانهجستجو


دسته بندی

بایگانی موضوعی: "داستان"

صُفوف / محمد مهدی نجفی

    رژه   پیشاپیشِ دسته‌ی ما، دو شیپورزن با جامه‌ای آراسته، در شیپورهای بزرگشان می‌دمیدند. یک طبال در میانشان، یک قدم عقب‌تر، در هیبت مردی بلندقامت با ریش‌هایی انبوه و نامرتب، طبل می‌نواخت. شیهه‌ی شیپور پاها را بالا می‌کشید، و غرش طبل بر زمینشان می‌کوفت‌. ما از میان گردوغبار همچون ارواحی اتوکشیده، آدم‌آهنی‌وار پیش […]

زمین‌پاره‌ها / سنوور باپوری

یا (برای تمامی مرزهایی که از باد پیاده می‌شوند و به هیچ رودخانه‌ی دم روستایی به اشتباه نمی‌پیچند)     دلتنگی خاطره ای است که مرور سیرش نمی‌کند. از دلتنگی نیست که زبانت بند آمده. فاصله در “از کی و از چی؟” معنا می‌گیرد. وقتی طوری بی‌تعلقی که تصوری از جایی و کسی برای نزدیک‌شدن […]

ک کلاهیِ کاغذ‌ زیاد مصرف‌کن / سحر حاجیلویی

  این داستان تقدیم است به سین و آی با کلاه   در شهر متمدن «نارا‌حت»[1] کاغذ از پرمصرف‌ترین اقلام مصرفی‌ست. چند هزار سال و چندی پیش، آخرین کاغذها هم از آخرین درخت‌های شهر ساخته شدند. و صنعت کاغذ و چوب و چاپ و چاپ‌گر و چوب‌بُر و چوب‌بَر و بارِ چوب و چه و […]

بخش‌هایی از «آگوا ویوا‌» / کلریس لیسپکتر

ترجمه: اشلینگ لیلاییون     با چنان شادیِ عمیقی همراه است. سبحان‌الله‌. فریاد می‌زنم: سبحان‌الله. تسبیحی آمیخته با حزین‌ترین ضجّه‌ی آدمی از دردِ جدایی اما غَریوی با لذّتی اهریمنی، چون اینک دیگر کسی جلودارم نیست. هنوز می‌توانم از منطق بهره گیرم – من ریاضی خوانده‌ام، که جنونِ منطق است – اما اکنون خونآبه می‌خواهم – […]

کابینِ ابدی / پروا آتی

همین الآن درحالی‌که با دست راست کوله‌ام را گرفته‌ام و با دست چپ برگه‌ی مجوز ترددم را، از حیاط بازداشتگاه زدم بیرون. همانطور که خنده و ذوق با هم توی گلوم گیر کرده‌اند و دعوا دارند کدام اول بزنند بیرون، کوله را زمین می‌گذارم و برگه را با دقتِ یک حبس‌کشیده‌ی وسواسی و دقیق تا […]

خیابان شماره‌ ٢٣ / بختیار حمه‌سور

ترجمه: ژیار هومر جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی می‌ایستی. در روزنامه‌ای، زن و مردی این‌ور و آن‌ور تختخوابی نشسته‌اند، زن رویش را به پنجره کرده و مرد به سقف. روزنامه را تا می‌کنی و زیر بغلت می‌گذاری. صندلی‌ا‌ی خالی می‌بینی. روبه‌روی‌ صندلی فروشگاهی است. ماشینی جلوی فروشگاه پارک شده؛ بی‌ام‌و است. روی سردرِ فروشگاه نوشته‌ای است، به ورود […]

پاتوق / آوات پوری

چای‌خانه‌ها هر کدام عرف و هنجار خاص خودشان را دارند. اگرچه همه‌شان برای نمردن از گرسنگی و محتاج دستِ این و آن نشدن ساخته شده‌اند، اما خوب هر کدام‌شان به ضرورت مساحت خُردی از شهر را اشغال می‌کنند، یعنی که بخاهند یا نه مجبورند عرف‌ها و هنجار‌های محله‌ای که درش هستند را رعایت کنند. اگر […]

چاله‌های تودرتو / آوات پوری

(این داستان تقدیم است به سونی که میلادش پژواکِ جیغ‌ترینِ رنگ‌هاست از توی کم‌سوترینِ پرتوها)   رنگ‌ها را تنها توی تاریکی می‌توان دید، چپیدن توی اعماق شب و زل زدن به نقطه‌ای که تاریکی‌اش متمایزترست از تاریکی‌های دور و اطرافش. بعد از توی آن حفرکردنِ چاهی که بشود از تهش به خودت زل بزنی، اوه! […]